پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۱۲۱

ماه من جَزع مرا بر زر عقیق افشان‌کند

چون به‌ زیر لعل مروارید را پنهان کند

سازد از زلف و زَنَخ هر ساعتی چوگان و گوی

تا دل و پشت مرا چون‌ گوی و چون چوگان کند

چون بتابد زلف او بر عارضش‌گویی همی

بر مه روشن شب تاریک مشک افشان کند

گر نیارد کرد جولان بر مه تابنده شب

پس چرا زلفش همی بر عارضش جولان‌ کند

گرچه از هجران او دشوارگردد کار من

وصل او بر من همه دشوارها آسان‌ کند

ور مرا دردی دهد زنجیر عنبر بار او

لعل‌ شکََّر بار او آن درد را درمان‌ کند

عشق او قصد دلم کرد و نگشتم زو جدا

هم نگردم زو جدا گر نیز قصد جان‌ کند

حاش‌لله عشق را بر جان نباشد هیچ دست

خاصه بر جان‌ کسی کاو خدمت سلطان کند

سید شاهان ملکشاه آن جهانداری که چرخ

نام او برنامهٔ دولت همی عنوان کند

راست گر گویی قیاس مه کند بر آفتاب

هرکه با عدلش قیاس عدلِ نوشِروان کند

خندهٔ تیغش سبب شد گریهٔ بدخواه را

چون بخندد تیغ او بدخواه راگریان کند

خدمتش چون طاعت یزدان به ما بَر واجب است

هرکه این خدمت کند هم طاعت یزدان کند

جان و دل بی‌شکر و مدح او مدار از بهر آنک

شکر و مدحش جان و دل پرعقل و پر ایمان‌ کند

هر که او مومن بود مدحش شفای دل کند

هرکه او عاقل بود شُکرش غذای جان‌ کند

بندگان در خدمت او چون خداوندان شوند

از بس اِکرام و خداوندی که با ایشان کند

خدمت او از میان جان‌ کند هر بنده‌ای

وان که باشد دشمنش هم از بُن دندان کند

خسروا هر کس که نصرت جوید از پیکار تو

زخم پیکار تو نصرت را بر او خِذلان‌ کند

وان‌که از بهر زیادت بر تو پیمان بشکند

عکس تیغ تو زیادت را برو نقصان‌کند

هرچه آبادست بر روی زمین از عدل توست

وانچه ویران است هم عدل تو آبادان کند

وان کجا دشمن‌کند آباد و بنشیند درو

یا بسوزد آتش خشم تو یا ویران‌ کند

چنبر گر‌ون به فرمان تو باد از بهر آنک

تا بگردد چنبر او هر چه خواهی آن کند

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۲۳این شوخ سواران‌ که دل خلق ستانند
  2. شمارهٔ ۱۲۴بتان چین و ختن سروران درگاهند
  3. شمارهٔ ۱۲۵ز بهر عید نگارا همی چه سوزی عود
  4. شمارهٔ ۱۲۶ایا شهی‌ که چو تو کس ندید و کس نشنود
  5. شمارهٔ ۱۲۷ماه را ماند که اندر صدرهٔ دیبا بود
  6. شمارهٔ ۱۲۸اگر چه خرمی عالم از بهار بود
  7. شمارهٔ ۱۲۹تا دلم عاشق آن لعل شکربار بود
  8. شمارهٔ ۱۳۰تا بنفشستان جانان گرد لالستان بود
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.