پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۱۰۲

دولت موافقان تو را جاه و مال داد

گردون مخالفان تورا گوشمال داد

اختر شناس طالع مسعود تو بدید

ما را نشان فرخی ماه و سال داد

بازی است دولت تو که او را خدای عرش

بر گونهٔ فریشتگان پر و بال داد

دست فلک به چشم عنایت زمانه را

از چشمه‌های عدل تو آب زلال داد

تیغت ز بدسگال برانگیخت رستخیز

تا نامهٔ گنه به کف بدسگال داد

کاری محال کرد که کین تو جست خصم

بر باد داد خویش و سر اندر محال داد

ای شاه شرق عزّ و جلال تو سرمدی است

کین عز و این جلال تو را ذوالجلال داد

می خواه از آن نگار که او را ز بهر تو

بخت بلند خلعت حسن و جمال داد

زلف دراز و خال سیاهش بدید ماه

آمد ز چرخ و بوسه بر آن زلف و خال داد

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۰۴هرکس که دل بر آن صنم دلستان نهاد
  2. شمارهٔ ۱۰۵تا نگار من ز سنبل بر سمن پر چین نهاد
  3. شمارهٔ ۱۰۶بتی کاو نسبت از نوشاد دارد
  4. شمارهٔ ۱۰۷ترکی‌که دو لب شیرین چون شهد و شکر دارد
  5. شمارهٔ ۱۰۸مَلِک سنجر جهانداری به میراث از پدر دارد
  6. شمارهٔ ۱۰۹ز مشرق تا حد مشرق شناسد هرکه دین دارد
  7. شمارهٔ ۱۱۰بتی که او نسب از لعبتان چین دارد
  8. شمارهٔ ۱۱۱هر روزکه خورشید سر ازکوه برآرد
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.