پرش به محتوای اصلی
اهلی شیرازی اهلی شیرازی

قصاید

شمارهٔ ۴۷ - در مدح نجم الدین محمود گوید

شنید گوش من از هاتفی شب دیجور

که ای بخواب طرب خفته در سرای سرور

خبر زباد اجل نیستت مگر که شدی

چو گل بعمر دوروزه ز غافلی مغرور

دگر بکوی عبادت کجا رسی هیهات

که تاخت توسن طبعت براه فسق و فجور

نماز تو بچه ارزد که در دعا باشی

چو گل گشاده کف از بهرزر برب غفور

نکرده یاد بصدق از هزار و یک نامش

بقصر و حور کنی میل با هزار قصور

ندای عالم غیبت بگوش دل نرسد

ز بسکه گوش تو پر شد ز نغمه طنبور

بآب دیده سبک ساز آتش خود را

مباد خاک وجودت رود ببار غرور

بسوز کآتش سوزنده شمع کافورش

بریش سوخته باشد چو مرهم کافور

بسوز خاک تن و نقد جان بدست آورد

که زر بسوختن از خاک تیره کرد ظهور

خورد چو رشته جان کرم مرگ بر کشته

مکن شکایت و ایوب وار باش صبور

بخاطر آر شکست اجل چه می بندی

کمر چو تیر نی از بهر قتل وحش و طیور

بصد تواب درین در توان شدن نزدیک

بیک گناه شوی سالها ازین در دور

ود ضعیف قوی تن به نیم تب لیکن

یروزگار قوی باز میشود رنجور

ز بعد مستی عصیان خمار حرمان است

زباده مست پشیمان شود چو شد مخمور

حلال باشد اگر یکدلان خورندش خون

کسیکه در ره حق دل دو کرد چون انگور

گرت هواست اقامت درین سرای مجوی

بغیر سایه فخر زمان مقام حضور

جهان لطف و کرم میر نجم دین محمود

که هست ملک سخا از وجود او معمور

یقین من که نبودی بغیر صورت او

اگر یصورت آدم وجود بستی نور

ضمیر روشنش آیینه ایست غیب نما

که یافت هر چه بخاطر کسیش کرد خطور

فرو گذاشت بکار جهان نماند هیچ

اگر برای منیرش قضا گذارد امور

درست خوانده ضمیر وی از درون آن خط

که از برونش بر اینچرخ واژگون مسطور

سخا و خلق و کرم اینقدر کزو آید

بغیر اوست کدام آفریده را مقدور

ایا بلند جنابی که خاندان تراست

بر آستانه گدا صد چو قیصر و فغفور

زرشگ دست گهر پاش تو بدیده بحر

بجای قطره اشک است لولو منثور

سمند قدر تو را جا بسایه طوبی است

طناب پلای ز مشکین کمند گیسوی حور

زد آفتاب از آن مهر برمثال فلک

که داده یی تو بدستوری خودش دستور

ز دیدن تو عدوی ترا بود خفقان

بلی زدیدن شاهین طپد دل عصفور

همیشه دشمن تو پایمال خلق بود

اگر فتاده بود مرده نیز چون زنبور

بچشم درک تو گردون نمود چهره زرد

اگر چه داشتی از چشم مردمش مستور

درین سخن نظری نیست گر ترا گویند

که نیست چشم فلک را بغیر تو منظور

اگر عدوی ترا در میان بود جنگی

مباد هیچ میانجیگری بجز ساطور

بزرگوارا من چون ثنای تو گویم

که عقل نیست بگنج صفات تو گنجور

ثنا ومدح تو از حد و حصر بیرون است

کی این رسد بنهایت کی آن شود محصور

نشد صفات تو نمرقوم از هزار یکی

نگشت شرح جمالت یکی ز صد مذکور

دل شکسته اهلی امید آن دارد

که باشکستگی شعر داریش معذور

من این قصیده بیک روز گفته ام بالله

مرا بدعوی شعر این قصیده شد منشور

از آن ز بعد تغا میکنم دعای بقات

که در دعای تو میخیزد از فرشته نفور

همیشه تا که زند خیل شب بلشگر روز

سپاه روز شود هم به خیل شب منصور

غمت مباد و بقا بخشدت خدا چندان

که از حساب فزون باشدش سنین و شهور

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۴۹ - در مدح معز الدوله گویدسوار من که سرم باد گوی میدانش
  2. شمارهٔ ۵۰ - در منقبت امیر المومنین (ع) گویدای با سپهر بوقلمون هیبتت به جنگ
  3. شمارهٔ ۵۱ - مدح سید شریفای گفته اسان تو با چرخ نیل رنگ
  4. شمارهٔ ۵۲ - درمدح سعد الدین اسعد گویدنمود بار دگر قامت خمیده هلال
  5. شمارهٔ ۵۳ - در مدح شاه اخی بیک گویدباز شد وقت طرب آمد سوی گلزار گل
  6. شمارهٔ ۵۴ - در مدح شیخ نجم الدین مسعود گویدالله الله مگر اینواقعه خواب است و خیال
  7. شمارهٔ ۵۵ - در مدح قاضی القضاه رکن الدین مسعود گویددر خاک و خونم از غم چون لاله داغ بردل
  8. شمارهٔ ۵۶ - در مدح قاضی شاه ملا گویدمنت ایزد را که بنمود از فلک دیگر هلال
همه‌ی قصاید ←

اهلی شیرازی درباره‌ی اهلی شیرازی

محمد بن‌ یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.