به گزارش سلامت نیوز از شرق، رخوت، کیفیت پایین آموزش، بی‌ارتباطی درس‌ها با واقعیت رشته‌ها و در یک کلام‌ «ناامیدکننده»؛ این خلاصه‌ای از صحبت‌های تعدادی از دانشجویان رشته‌های علوم انسانی است. این دانشجویان از تجربه‌ خود درباره‌ تحصیل در «دانشکده‌های علوم انسانی» گفتند؛ تجربیاتی که همه از یک شوق تحصیل شروع شد و در نهایت به یک ناامیدی عمیق ختم شده است. «علوم انسانی» در ایران تاریخی به اندازه‌ تاسیس دانشگاه دارد. «دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران» به روایتی حتی 35 سال بیش از خود دانشگاه تهران قدمت دارد و از اولین دانشکده‌هایی‌ است که در زمان تاسیس این دانشگاه، صاحب ساختمانی مدرن و پرهیبت شد. با این حال، نگاهی به وضعیت علوم انسانی در سال 1405 نشان می‌دهد این رشته‌ها در تنگنای استخدام گزینشی استادان، چارت دروس کهنه، بوروکراسی بی‌فایده، بی‌توجهی مدیران و سیاست‌گذاران و رخوت علمی عمیق، موجودیتی نمایشی یافته و در دوره‌ وزارت «حسین سیمایی‌صراف» که خود استاد و فارغ‌التحصیل یکی از رشته‌های علوم انسانی‌ است، نه‌تنها وضعیت این دانشکده‌ها بهبود نیافته، بلکه در برخی شاخص‌ها افت کرده است.

این شرایط در گزارش‌های آماری نیز مشخص است؛ برای مثال پلتفرم «جاب‌ویژن» در شهریور 1405 دست به انتشار گزارشی با عنوان «راهنمای انتخاب رشته با نگاه به بازار کار» زد؛ طبق این گزارش جز رشته‌های «مدیریت»، «حسابداری» و «روابط‌عمومی»، دیگر رشته‌های علوم انسانی در طیف رشته‌هایی با «حقوق پایین» دسته‌بندی شده‌اند و بیشتر رشته‌ها نیز در طیف «رشته‌هایی با رضایت پایین» قرار دارند. در ایران حدود 152 انجمن علمی، ده‌ها مرکز پژوهشی و پژوهشکده، صدها انجمن علمی-دانشجویی و ده‌ها دانشکده‌ اختصاصی مرتبط با رشته‌های مختلف علوم انسانی وجود دارد، اما تا زمانی که سازوکار مدیریتی و علمی این نهادهای پرتعداد تغییری نکند، تمام این ساختمان‌های عریض و طویل جایی برای حضور و حفظ دانشجویان و استادان باانگیزه در درون خود نمی‌شوند. تلاش برای گفت‌وگو با مسئولین آموزشی و روابط عمومی وزارت علوم برای بیان و بررسی اقدامات و رویکردهای این وزارتخانه مثل همیشه نتیجه‌ای نداشت.

بن‌بست ساختاری

«سارا» دانشجوی کارشناسی ارشد رشته‌ «مردم‌شناسی» در دانشگاه «تهران» است. او در سال 1399 به‌عنوان دانشجوی کارشناسی وارد دانشگاه شد و درباره‌ تجربه‌ ورود خود به فضای دانشگاه می‌گوید: «در نگاه اول، اگر بتوانی به حلقه‌های مرکزی این فضا راه پیدا کنی، واقعا شبیه یک یوتوپیاست؛ انگار داری برخلاف تمام تجربه‌های قبلی زندگی‌ات، شکلی از آزادی را تجربه می‌کنی». اما این شور و تعلق خاطر به‌ مرور زمان رنگ باخت: «هرچقدر جلوتر می‌روی و فضا را بیشتر می‌شناسی، این تعلق بیشتر به قهقرا می‌رود تا جایی که کاملا احساس می‌کنی هیچ تعلقی نداری». در بخش آموزش و کیفیت کلاس‌ها، «سارا» می‌گوید شکاف عمیقی میان تئوری‌پردازی انتزاعی و نیازهای ملموس پژوهشی وجود دارد: «کلاس‌ها واقعا نامناسب است. اوایل تحصیل در کلاس‌های تئوری ترم‌های اول چیزهای خوبی یاد گرفتیم، اما تا کجا می‌خواهی تئوری بخوانی؟ یک‌جایی باید متوقف شود. ما در انسان‌شناسی به کار میدانی، روش و مهارت نوشتن نیاز داریم، اما هیچ‌وقت در این‌باره صحبت نمی‌شود. صرفا یک‌سری تئوری به تو یاد می‌دهند و تو را به انسانی تبدیل می‌کنند که مفاهیمی را بلد است که عموم جامعه نمی‌شنوند، اما هیچ‌گاه به تو یاد نمی‌دهند در میدان عمل، مواجهه با جامعه چگونه باید باشد». بحران مدیریت و سکون اداری از دیگر چالش‌های ریشه‌دار این دانشکده است: «گروه آموزشی انسان‌شناسی مدت‌هاست به شکل رسمی مدیر گروهی که درگیر کارهای اداره‌ گروه باشد، ندارد. در زمان انتخاب واحد، همه دانشجویان دیوانه می‌شوند که چرا با برخی استادان درسی ارائه نمی‌دهند یا چرا چینش دروس و استادان به شکلی غیرمنطقی انجام شده است. اما دانشجویان قدیمی‌تر دیگر عادت کرده‌اند و پذیرفته‌اند که اینجا همه‌ چیز بر اساس روابط و مسائل غیرعلمی پیش می‌رود». او درباره‌ حذف گزینشی چهره‌های علمی و استادان دغدغه‌مند می‌گوید: «قضیه فقط ایدئولوژی نیست؛ حتی اگر بخواهی هم نمی‌توانی وارد این سیستم شوی. کسانی مثل شیوا غلینقیان با اینکه سال‌ها درس می‌دادند و تلاش می‌کردند محتوای خوب ارائه دهند، در نهایت رد شدند و آخرین کلاسش با گریه بچه‌ها تمام شد، در حالی که افراد دیگری جذب شدند. این روند باعث می‌شود افق‌های امید به زیست دانشگاهی و پژوهش بسته شود و هر ترم کیفیت تحصیل پایین بیاید».

تجربه فعالیت صنفی و دانشجویی نیز نزد او به تجربه‌ای شکست‌خورده بدل شده است: «سال اول عضو شورای صنفی و نشریه بودم و به فعالیت دانشجویی باور داشتم، اما الان به آن می‌خندم. شورای صنفی عملا کارکردی نداشت و ما صرفا مانند توپ بسکتبال میان مدیریت پاس‌کاری می‌شدیم. تنها کارکردش این بود که در بسترهایی خاص، بچه‌ها را دور هم جمع کرد، اما هیچ قدرت چانه‌زنی واقعی‌ای در برابر ریاست نداشتیم و همه ‌چیز زیر سایه سازوکارهای از پیش ‌تعیین‌شده قرار داشت». سارا در ارزیابی نهایی خود از دستاورد این سال‌ها می‌گوید: «آیا این دانشگاه چیزی به من افزوده است؟ بله، در مقایسه با دانشگاه‌های دیگر، در فضای علوم اجتماعی دانشگاه تهران به اندوخته‌ای می‌رسی و این‌طور نیست که هیچی یاد نگرفته باشی؛ اما با این تفاصیل، این فضا برای پاسخ به نیازهای ما کافی نیست».

علم‌زدایی از نهاد علم

«یا منابع قدیمی‌ است، یا استادان ترجیح می‌دهند ساده‌ترین شکل تدریس را انتخاب کنند. در بیشتر کلاس‌ها درگیری ذهنی من دانشجو فقط محدود به ارائه‌ کلاسی و نمره‌ است و هیچ درگیری علمی‌ و پژوهشی‌ با درس پیدا نمی‌کنم». برای «محمد» که در حال گذراندن ترم هفت کارشناسی رشته‌ جامعه‌شناسی در دانشگاه «علامه‌ طباطبایی» است، دانشگاه هر ترم ناامیدکننده‌تر از ترم پیش شده است: «من آن زمان که وارد دانشگاه شدم، با کوهی از انگیزه و امید، تحصیل را شروع کردم؛ دوست داشتم نمرات بالایی کسب کنم، با استادان روابط موثری بسازم و در نهایت مسیر ترقی علمی را به شکلی طی کنم که تبدیل به فردی پژوهشگر شوم. چنین مسیری را چند نفر از آشنایان ما طی کرده بودند و من نیز دوست داشتم همین مسیر را طی کنم، اما حالا که در سال آخر تحصیل هستم، فقط دوست دارم مدرکم را بگیرم و از این دانشکده خارج شوم». او بزرگ‌ترین علت این احساس خود را وضعیت حاکم بر گروه آموزشی می‌داند: «بیشتر درس‌های اصلی و جذاب را استادانی می‌دهند که مثلا بر روی آن موضوع کار کرده ولی در واقعیت شاید در جوانی فقط یک یا دو مقاله درباره‌ آن حوزه نوشته‌اند و حالا به واسطه‌ روابط خود و درگیری‌های درون گروه، تدریس آن واحد را به شکل انحصاری برای خود برداشته‌اند. ما در ایران کم استاد و فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی نداریم، اما ساختار دانشگاه اجازه نمی‌دهد افرادی جز همین استادان که به شکل رسمی استخدام شده‌اند یا برخی استادان که سال‌هاست به شکل مدعو دعوت می‌شوند، فرد دیگری برای تدریس دروس به دانشگاه بیاید». «محمد» این وضعیت را در پیوند با نوعی محافظه‌کاری و ترس می‌داند: «در دانشکده استادان خوب، مهم و باسابقه‌ای هستند که اتفاقا به این مسائل آگاه‌اند و رویکردی انتقادی به آن دارند؛ اما همین استادان نیز از ترس فلان عضو قدیمی گروه یا بهمان عضو پرنفوذ گروه در جاهایی خارج از دانشکده، انتقادات خود را در جایی جز گوشه و کنار اتاق‌های خود نمی‌کنند». علت این مسئله از نگاه این دانشجو در «علم‌زدایی از دانشگاه» است: «وقتی چند استاد هستند که سال‌هاست دانشجویان، اعضای هیئت‌علمی و حتی برخی مدیران دانشگاهی نسبت به کیفیت کاری و علمی آنها معترض‌اند، اما این اعتراض به هیچ‌جا نمی‌رسد و حتی در مواقعی باعث اخراج، تعدیل یا مشکل‌سازی برای آن مدیران، استادان و دانشجویان می‌شود، باید گفت ملاک استخدام و تدریس در دانشگاه نه مسائل علمی، بلکه مسائل سیاسی و ارتباطات این استادان است. وقتی چنین ملاکی وجود داشته باشد، به‌راحتی دانشگاه پر از استادانی می‌شود که فاقد استانداردهای علمی هستند». او درباره‌ فرایند جذب استادان هم می‌گوید: «بسیاری از استادانی که من در سال چهارم تحصیلم با آنها درس دارم و بسیار نیز کیفیت تدریس پایینی دارند، افرادی هستند که در همین سال‌های اخیر جذب شده‌اند. یعنی در همین سال‌ها من شاهد این مسئله هستم که چگونه روز ‌به ‌روز کیفیت علمی دانشکده پایین می‌آید و احتمالا استادان من نیز شاهد هستند، اما خب، کاری از دست کسی ساخته نیست».

دانش در بیرون دانشگاه

«تصورم این بود که این مسیر تحصیلی قرار است در نهایت من را به یک آکادمیسین، استاد یا پژوهشگر تبدیل کند؛ کسی که کارش تدریس، تحقیق یا ترویج علم در حوزه عمومی باشد»؛ «مهراد» دوران لیسانس را در رشته‌ «علوم سیاسی» شروع کرد، اما خیلی زود به «تاریخ» تغییر رشته داد و حالا در پایان دوره‌ کارشناسی، در مقطع ارشد نیز در حال ادامه‌دادن این مسیر علمی‌ است. او ادامه می‌دهد: «پیش از ورود هم هشدار می‌دادند در این رشته‌ها سرآمدان را یک‌جا نخواهی دید؛ استادان برجسته، یا پراکنده‌اند یا اخراج شده‌اند یا خارج از کشور هستند. در کل دوره لیسانس شاید فقط با سه یا چهار استاد شاخص روبه‌رو شوی. اگر دانشگاه تهران را کنار بگذاریم، عملا در سطح شهر چیز دندان‌گیری در نهادهای رسمی باقی نمانده، مگر آنکه نگاه‌مان به پژوهشگاه‌ها و فضاهای غیردانشگاهی باشد. از این‌رو دانشگاه به لحاظ کادر علمی خالی است». او به انقطاع معرفتی استادان موجود از جریان‌های روز جهانی اشاره می‌کند: «حتی در میان استادان خوب، به‌ویژه در رشته تاریخ که هسته علوم انسانی است، غیبت آشنایی با فضای علمی بین‌المللی به‌شدت پررنگ است؛ مگر اندک استادانی که هنوز ارتباط زنده‌ای با بیرون از ایران حفظ کرده‌اند. ناآشنایی مطلق با حوزه‌هایی مثل علوم انسانی دیجیتال بسیار آزاردهنده است. علاوه بر این، اتمسفر کلی دانشکده کاملا علیه کسی عمل می‌کند که با هدف کار علمی پیوسته از مقطع کارشناسی وارد دانشگاه شده است». «مهراد» ریشه این ایستایی و بحران علوم انسانی را ناشی از رویکرد ابزارگرایانه ‌می‌داند: «سیستم، اولویت‌های خود را بر محور مسائل تکنیکی و فنی چیده است؛ مسائلی مانند آب و سلامت عمومی اولویت دارند، اما در حوزه نهادهای مدنی، آموزش و کنش سیاسی، نیازی به رسمیت شناخته نمی‌شود. علوم انسانی و هنر فقط زمانی دیده می‌شوند که به آن مسائل فنی وصل شوند. در نتیجه، ربط این رشته‌ها با بدنه جامعه صفر تلقی می‌شود. در حالی که مهندسی و علوم پایه پیشران تحولاتی مثل هوش مصنوعی و علوم داده می‌شوند، در علوم انسانی نه مسئله‌ای واقعی تعریف می‌شود و نه ابزار حل آن را فراهم می‌کنند». به گفته او، این جهت‌گیری کلان بر سازوکار جذب دانشجو و منزلت رشته‌ها نیز اثر مخربی گذاشته است: «در این ساختار، اولویت رتبه‌های برتر به تجربی و ریاضی می‌رسد و در علوم انسانی هم ابتدا رشته‌های پرتقاضا مثل حقوق، مدیریت، روان‌شناسی و اقتصاد پر می‌شوند. بسیاری از کسانی که وارد سایر رشته‌های علوم انسانی و اجتماعی می‌شوند، نه از سر اشتیاق یا استعداد، بلکه صرفا برای کسب یک مدرک کارشناسی و حداقل مزیت اجتماعی پا به این فضا می‌گذارند. این وضعیت فضا را برای معدود افرادی هم که با هدف مشخص علمی آمده‌اند، تنگ می‌کند. البته بحران‌هایی همچون هوش مصنوعی و کسری مالی دغدغه‌ای جهانی است، اما در ایران با ضریبی دوچندان عمل کرده و عملا صدای رشته‌های نظری را خاموش می‌کند». «مهراد» تنها سود تحصیل در دانشگاه را ساخت ارتباطاتی با ابتدایی‌ترین شبکه‌ علمی رشته‌ خود می‌داند: «تنها دستاورد مدرک لیسانس برای من، ورود به ابتدایی‌ترین شبکه رسمی آن رشته بود؛ اما فراتر از این، مهارت‌های اصلی همچون روش‌شناسی، لمس زیست پژوهشی زنده و شناخت دانشجویان نخبه تحصیلات تکمیلی عملا درون این دانشکده‌ها محقق نمی‌شود. معاونت‌های پژوهشی، فرهنگی و آموزشی انعطافی برای همگام‌سازی درس با نیازهای متغیر جامعه ندارند و بازنگری سرفصل‌ها سال‌ها معطل می‌ماند. تنها نقطه اتکای درون دانشگاه، رابطه فردی و شانس پیداکردن استادان دغدغه‌مند است». مهراد در نهایت کانون اصلی زایش علوم انسانی را خارج از مرزهای فیزیکی دانشگاه می‌داند: «نبض زنده علوم انسانی و اجتماعی امروز در فضای آموزش آزاد، موسسات مستقل و حلقه‌های مطالعاتی غیررسمی می‌زند. استادانی هم که به دنبال دانشجویان واقعی و مستعد هستند، بیشتر در این فضاهای بیرونی به دنبال آنها می‌گردند. شبکه‌سازی‌ها، پژوهش‌های جدی و حرکت‌های تازه بیرون از دانشگاه شکل می‌گیرد؛ به ‌نظر حقیقت ماجرا بیرون از نهاد رسمی دانشگاه در جریان است».

«رخوت»؛ صفت دانشگاه

«انتظار داشتم برم دانشگاه و با یک پروسه تحصیلی کامل مواجه شوم؛ یعنی ساعت‌ها درس بخوانم، برای استادان کارهای پژوهشی انجام دهم و مسائل علمی مختلف را به خوبی یاد بگیرم، اما در واقعیت چنین اتفاقی نیفتاد». «حامد» حالا در حال گذراندن دوره‌ «دکتری» خود در رشته‌ «روان‌شناسی» است؛ تحصیلی طولانی که از «دانشگاه تهران» شروع شد، به «دانشگاه علامه طباطبایی» رسید و حالا در «دانشگاه آزاد» ادامه دارد. او اما این فرایند را با ناامیدی فراوان از «دانشگاه» گذرانده است: «درست است که من کمی بیش از حد نگاهی امیدوارانه به دانشگاه داشتم، اما نمی‌توان کتمان کرد که دانشگاه اصلا کافی نبود و همین باعث شد که از همان سال‌های اول تحصیل شروع به کار کنم تا احساس باارزش‌بودن و کاری‌کردن داشته باشم». او درباره‌ دلیل اصلی این ناامیدی، از «رخوت» موجود در بین استادان می‌گوید: «یک مسئله کیفیت استاد است، بیشتر استادان چیز خاصی برای ارائه نداشتند، دانشجو را لبریز نمی‌کردند و از نظر علمی و پژوهشی راهنما نبودند. فضای دانشگاه پویا نبود، در استادان رخوتی وجود داشت که به ما دانشجویان نیز می‌رسید. در این شرایط حتی اگر خود دانشجویان شوقی داشتند باز هم استادان جدی نمی‌گرفتند. ‌به یاد دارم در دوره‌ کارشناسی خیلی به روان‌شناسی اعتیاد علاقه‌مند بودم و هر کتابی نیز در این حوزه می‌خواندم یا توسط یکی از استادان‌مان نوشته شده بود یا توسط او ترجمه شده بود. وقتی به سراغ این استاد رفتم تا از او سوال بپرسم، متوجه شدم استاد هیچ جوابی ندارد و علاقه‌ای به تعامل و گفت‌وگو با من دانشجو نداشت». «حامد» به واحدها و دروس ارائه‌شده اشاره می‌کند؛ دروسی که اکثرا مطابق با نیازهای دانشجو نبود: «دروس متفرقه و نامرتبط زیادی با روان‌شناسی داشتیم. حالا که در حال کار در حوزه‌ روان‌شناسی هستم، می‌توانم با اطمینان بگویم تقریبا هرچه یاد گرفتم، خودم از طریق کتاب‌خواندن و شرکت در دوره‌های خارج از دانشگاه یاد گرفتم. مسئله لزوما عنوان و چارت دروس نیز نیست، بلکه مسئله کیفیت ارائه دروس است. در دانشگاه استاد مدیر پروسه یادگیری ما نبود که به دانشجو چیزی یاد بدهد و بعد همراه او باشد تا بتواند به علایقی که درس مذکور برانگیخته، بپردازد».

ادامه مطلب علوم انسانی

سیستم جذب اساتید نیز آب سرد دیگری بود که دانشگاه بر تن او به عنوان دانشجو ریخت: «ما یک استاد جوان داشتیم که تازه به ایران آمده بود و استاد مدعو در دانشگاه تهران شد. من در کلاس او بسیار یاد گرفتم، او هم سواد علمی زیادی داشت، اما چند سال بعد جذب نشد. حالا آن استاد خوب به آمریکا برگشته و استخدام دانشگاه شده است. یک استاد جوان دیگر نیز داشتیم که استاد روان‌شناسی اسلامی بود و بسیار مسلط بود، او نیز جذب نشد». «حامد» دو ترم در «دانشگاه آزاد» درس داده است، اما این تدریس آنچنان برای او خوشحال‌کننده نبود و آن را ادامه نداد. «حامد» می‌گوید در این شرایط او آنچنان به تبدیل‌شدن به استادی تمام‌وقت فکر نمی‌کند؛ شغلی که برای هر دانشجو باانگیزه‌ای می‌تواند گزینه‌ای دلچسب باشد.

باقی‌مانده در دهه 40

«فرزاد» در همین هفته‌ از پایان‌نامه‌ کارشناسی ارشد خود در رشته‌ حقوق در دانشگاه علامه طباطبایی دفاع کرده است. او که از دوران کارشناسی در این رشته تحصیل کرده، از تفاوت تصویر ذهنی خود پیش از ورود به دانشگاه و تصویر واقعی آن می‌گوید: «زمانی که وارد مقطع کارشناسی شدم، با توجه به اینکه از یک شهرستان کوچک آمده بودم، انتظار داشتم دانشگاه جایی برای مطالعه عمیق و جدی باشد؛ اما چیزی که با آن مواجه شدم، یک دبیرستان سطح‌ بالاتر بود. یکی از مشکلات بنیادین ما در دانشکده حقوق این است که به جای حقوق، صرفا قانون درس می‌دهند و دانشکده را به مدرسه عالی تبدیل کرده‌اند، نه یک دانشگاه واقعی». «فرزاد» درباره‌ تفاوت‌هایی که در مقاطع تحصیلی مختلف وجود دارد، می‌گوید: «در مقطع کارشناسی، دانشجو عملا به عنوان یک دانش‌آموز سن‌بالا تلقی می‌شود؛ در حالی که دوره کارشناسی باید زمانی برای پراکنده‌خوانی، کاوش آزاد و یافتن علاقه واقعی درون رشته باشد تا مسیر تخصصی فرد در تحصیلات تکمیلی روشن شود. اما در واقعیت، بسیاری از دانشجویان تازه در ترم آخر و حتی سه ماه مانده به کنکور ارشد می‌پرسند: برای ارشد چی بخوانم؟ این یعنی دانشجو طی چهار سال نتوانسته جایگاه خود را در این رشته پیدا کند و این یکی از بزرگ‌ترین مصائب دانشکده‌های علوم انسانی در ایران است». در بخش بررسی سرفصل‌ها و محتوای آموزشی، او به ایستایی و کهنگی برنامه‌های درسی اشاره می‌کند: «در رشته حقوق، طبقه‌بندی دروس در همه جای دنیا تا حدودی شبیه به هم است اما مشکل ما این است که این ساختار به‌روز نمی‌شود. برای مثال، سرفصل‌ها و واحدها همچنان در چرخه‌ای قدیمی متوقف مانده‌اند و تغییرات ایجادشده مانند تقلیل واحدهای برخی دروس سنگین برای گنجاندن عناوین دیگر، گرهی از کار باز نمی‌کند. دانشکده حقوق ما جایی در گذشته متوقف مانده و با همان شیوه و سنت اساتید برجسته اداره می‌شود. با ورود نسل جدید اعضای هیئت علمی نیز تغییری حس نمی‌شود، چراکه نیروهای متفاوت و باسواد به دانشگاه اضافه نشده‌اند». این دانشجو فاصله میان آموزش دانشگاهی و نیازهای حرفه‌ای بیرون از دانشگاه را چشمگیر می‌داند: «دقیقا همان شکافی که میان دبیرستان و کنکور وجود دارد، در حقوق هم دیده می‌شود؛ اگر در کلاس‌های تست و آزمون‌های حرفه‌ای شرکت نکنید، در آزمون وکالت موفق نخواهید شد. میان مباحثی که در دانشگاه تدریس می‌شود با آنچه در آزمون وکالت یا قضاوت مطرح می‌شود، فاصله‌ای ۵۰ تا ۶0 درصدی وجود دارد. سطح سوالات آزمون‌ها بسیار پیچیده است و از سوی دیگر، تکثیر بی‌رویه دانشکده‌های حقوق در شهرهای کوچک و موسسات غیرانتفاعی مختلف، فضا را دگرگون کرده است». او می‌گوید که این فاصله نه فقط در هنجارها و رویه‌های عملی، بلکه حتی در مباحث تئوریک نیز وجود دارد: «البته این را تا حدی درک می‌کنم که قرار نیست دانشگاه رویه عملی دادگاه‌ها را آموزش دهد، اما مسئله اینجاست که دانشگاه در آموزش مبانی حقوقی و تئوریک هم دچار نقص است. میان آنچه درون کلاس‌های دانشگاه گفته می‌شود و آنچه در دنیای واقعی دادگستری‌ها جریان دارد، یک جداافتادگی عمیق برقرار است».

بی‌انگیزه‌شدن، نتیجه‌ یک دانشکده

«سمیرا» دانشجوی ترم 9 ادبیات فارسی در «دانشگاه شهید بهشتی» است، او می‌گوید که جز ویژگی‌های خود زبان فارسی، این دانشکده انگیزه و لذت دیگری برای او ندارد: «من مدال نقره المپیاد ادبی دارم و از همان دوران دبیرستان به خواندن ادبیات علاقه‌مند بودم. در دانشگاه نیز خواندن اشعار و کتب فارسی، ارتباطات با افرادی که مثل خودم به ادبیات علاقه‌مند هستند و این‌شکل از مسائل هنوز برایم جذاب است. اما صادقانه بگویم رفتن به سر کلاس تبدیل به یک عذاب شده است». او کلاس درس را ناامیدکننده می‌داند، زیرا منابع تدریس قدیمی‌ است و اساتید نیز انگیزه‌ای برای واردشدن به مباحث جذاب و خاص رشته ندارند: «رشته‌ ما با زبان‌شناسی، فلسفه، تاریخ، هنر و بسیاری از حوزه‌های دیگر مرتبط است و متون ادبی نیز قابلیت بسیاری برای پرداختن به این حوزه‌ها دارند، اما در کلاس درس بیشتر اساتید، چیزی جز روخوانی یک‌سری کتابی که سال‌هاست تدریس می‌شود یا تفسیر ساده‌ اشعار نمی‌بینیم. انگار یک قرارداد نانوشته وجود دارد که اساتید موظف به تکرار مکرراتی هستند که در دوران دانشجویی خود یاد گرفته‌اند و حق ندارند به مطالعات و حوزه‌های جدید وارد شوند. من در دبیرستان به واسطه‌ معلمانی که داشتیم کلاس‌های جذاب‌تر و درگیرکننده‌تری از دانشگاه گذراندم». «سارا» نتیجه‌ این فرایند را دلسردشدن دانشجو می‌داند: «وقتی می‌بینم از نظر شغلی در آینده قرار است سختی بکشم و از نظر علمی نیز با دانشکده‌ای مواجه می‌شوم که هیچ انگیزه‌ای به من نمی‌دهد، طبیعی‌ است به مرور دلسرد شوم؛ جامعه نیز این دلسردی را تشدید می‌کند، خود پدر من بارها شده به شوخی و جدی اظهار تاسف کند از اینکه من با رتبه‌ خوب کنکورم، ادبیات را برای تحصیل انتخاب کردم». او به آینده‌ای اشاره می‌کند که از نظرش، دانشگاه نقش زیادی در تیره و تار شدن آن داشته است: «من همیشه به این فکر می‌کردم که استاد دانشگاه شوم و ادبیات را نیز با این امید خواندم، اما حالا وقتی شرایط دانشگاه را می‌بینم نه خوشم می‌آید که وارد دانشگاه شوم و نه فکر می‌کنم اصلا بتوانم شرایط غیرعلمی هیئت‌علمی شدن را تامین کنم».

تخصص فدای روابط

«م.الف» به مدت شش سال در دانشگاه «فردوسی مشهد» استاد ادبیات بود؛ شش‌سالی که با یک ناامیدی بزرگ به پایان رسید: «من به عنوان یک زن از یک خانواده‌ ضعیف از نظر اقتصادی، 20 سال از عمرم را به عنوان دانشجو، استاد حق‌التدریس و پژوهشگر در دانشگاه گذراندم، از همان زمانی که دوران کارشناسی‌ام تمام شد نیز مایل شدم که زیست دانشگاهی خود را ادامه داده و استاد دانشگاه شوم، اما در نهایت وقتی این اتفاق افتاد، شرایط کاملا برخلاف تصورات من بود. حقوق پایین، زدوبند، کارهای بوروکراتیک بی‌فایده و چنین مسائلی، من را از ادامه‌ حضور در دانشگاه ناامید کرد و گاهی حتی باعث شد فکر کنم شاید باید به حرف خانواده گوش می‌دادم و سراغ رشته و کار دیگری می‌رفتم». او می‌گوید در دانشگاه بیش از آنکه حس کند یک پژوهشگر و مدرس است، احساس می‌کرد یک کارمند است که برای حفظ خود در سازمان باید بجنگد: «استاد دانشگاه یک کارمند اداری‌ است که موظف به پرکردن انواع فرم‌ها، پاس‌کردن انواع استانداردها و هزارویک‌ جور کار نامرتبط با فعالیت علمی‌ است. من نمی‌گویم استانداردی نباید باشد یا هیچ کار اداری‌ای نباید وجود داشته باشد، بلکه می‌گویم این استانداردها و این کارهای اداری باید نسبتی با جایگاه نهاد علم و واقعیات علمی و پژوهشی فردی که مشغول به تدریس و کار در یک دانشگاه طراز اول است و یک رزومه علمی منظم و دقیق دارد، داشته باشد. متاسفانه حداقل در دانشگاهی که من در آن شروع به کار کردم، این فعالیت‌های بوروکراتیک بر فعالیت‌های علمی در بعضی نقاط اولویت داشت و بدتر از آن، منوط به داشتن روابطی منفعت‌طلبانه با اساتید قدیمی و پرنفوذ بود». از نظر «م.الف» نتیجه‌ این مسئله در کلاس درس نیز خود را نشان می‌دهد: «اینکه چه کسی چه درسی بدهد در وهله اول وابسته به روابط و زدوبندهاست و در وهله دوم کیفیات علمی او. برای مثال من به شکل تخصصی بر روی ادبیات معاصر ایران کار کرده‌ام، اما برای تدریس واحدهای مرتبط با تخصص خود به مشکل خوردم، چون استاد دیگری بود که با بزرگان گروه و دانشکده ارتباط نزدیک‌تری داشت و به خاطر همین این دروس را به او دادند، این درحالی بود که تخصص ایشان اصلا ربطی به دروس متون و ادبیات معاصر نداشت و من از دانشجویان به‌شکل پراکنده می‌شنیدم که کیفیت تدریس اصلا مناسب نیست». او معتقد است این وضعیت، «کرامت یک استاد دانشگاه» را نیز خدشه‌دار می‌کند: «شما مخصوصا اگر یک استاد تازه‌وارد باشید، بارها با لحظاتی مواجه می‌شوید که فکر می‌کنید این همه سال درس‌خواندن برای رسیدن به این جایگاه آیا ارزشش را داشت؟ از سمتی وقتی حقوق واریز می‌شد، برای من خنده‌دار بود که این همه تلاش می‌کنم برای کارهای دانشگاهی‌ام و در نهایت حقوقم به عنوان یک استاد غیررسمی فقط دو روز جواب می‌داد. من فکر می‌کنم ساختار دانشگاه در ایران، مخصوصا دانشگاه‌های علوم انسانی و مخصوصا برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی و اساتید حق‌التدریس و تازه‌وارد، یک ساختار آزاردهنده و ضد حفظ کرامت اهالی علم است. من دوستانی دارم که در رشته‌های دیگر تدریس می‌کنند، آنها نیز این مشکلات را دارند، اما کمتر از من درگیر این بودند که خودشان را به عنوان یک متخصص اثبات کنند تا بتوانند کمی از روابط و بوروکراسی را دور بزنند».

حرف‌ها و حدیث‌های وزیر علوم انسانی‌خوانده

در دی‌ماه 1373 «شورای عالی انقلاب فرهنگی» در سی‌صدمین جلسه‌ی خود مصوبه‌ی «وظایف شورای عالی برنامه‌ریزی» را که سال‌ها بعد به «شورای عالی برنامه‌ریزی آموزشی» تغییر نام داد، به تصویب رساند. طبق این مصوبه، «شورای عالی برنامه‌ریزی آموزشی» مسئول تدوین و ابلاغ‌ چارت‌ها و سرفصل دروس شد. اعضای این شورا «وزیر علوم، تحقیقات و فناوری» به عنوان رئیس، «معاون آموزشی وزارت علوم»، «روسای دانشگاه‌های بزرگ کشور» و تعدادی از اعضای هیئت علمی به عنوان نمایندگان گروه‌های تخصصی هستند. به عبارتی طبق این مصوبه، وزارت علوم جز «تعیین ضوابط، معیارها و استانداردهای علمی و رشته‌های تحصیلی» که به عنوان وظایف این وزارت‌خانه در قانون اساسی عنوان شده است، مسئولیت برنامه‌ریزی آموزشی و پژوهشی آموزش عالی، ضوابط بررسی صلاحیت علمی متقاضیان عضویت در هیئت علمی و تعیین عناوین رشته‌ها و مقاطع تحصیلی، با نظارت شورای عالی انقلاب فرهنگی را نیز عهده‌دار شد. در سال 1403 وقتی خبر از انتخاب و تایید صلاحیت «حسین سیمایی صراف» حقوقدان به عنوان وزیر علوم آمد، در بین اصحاب علوم انسانی امیدی به تغییر در اهمیت، شان و کیفیت این رشته ایجاد شد، او اولین وزیری از سال 1359 بوده که پیش از وزارت، سابقه‌ی تحصیل و تدریس در رشته‌ای از رشته‌های علوم انسانی را داشته است. اما اکنون در سال 1405 و زمانی که بیش از نیمی از دوران وزارت او گذشته است، خبری از تغییرات و تحولاتی معنادار در این رشته‌ها نیست؛ «حسین سیمایی» در این دوران بارها از اهمیت و وضعیت نامناسب علوم انسانی حرف زده است، برای مثال در اردیبهشت 1404 او گفت: «نظام حکمرانی خود را از علوم انسانی بی‌نیاز می‌داند. برخی سیاست‌گذاران یا از وجود تحلیل‌های علمی در این حوزه بی‌اطلاع‌اند یا معتقدند مسائل را بدون نیاز به علوم انسانی حل می‌کنند». یا در جایی دیگر توسعه علمی را پیش‌نیاز توسعه اقتصادی و پایدار کشور به‌ویژه در حوزه علوم انسانی دانست و خواستار تلاش جمعی برای تحقق این معیارها شد. اما با تمام این حرف‌ها، در این سال‌ها وزارت علوم نه از ابزارهای قانونی خود در «شورای عالی برنامه‌ریزی آموزشی» برای بهبود شرایط استفاده‌ای معنادار کرده است، و نه خبری از حمایت‌های اقتصادی، علمی و اجتماعی خاص از علوم انسانی برای بهبود شرایط دانشجویان و اساتید این رشته است.